تبليغاتX
به یادسیدجوادذاکر
   

 من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

                                                            هشتمين دردانه ی زهرا(س) به دادم می رسی؟


 صحن انقلاب ... 

 روبروي سقاخانه و کبوترهايش ...

 تکيه به ديوار دفتر رسيدگي به امور گمشدگان ...

 اين بود رسمش امام مهربانم؟ ... 

 گفتم که زمين گيرم، قرار بود کبوترم کني ... 

 گفتم که گم شده ام، قرار بود پيدايم کني... 

 گفتم که دلم شش گوشه مي خواهد، قرار بود کربلايي اش کني ... 

 پس قرارمان چه مي شود؟ ...

 امشب موج کوچکي از اقيانوس دلتنگي هايم را جاري کردم بر دامانت ...

 دلم کمي آرام شد، اگر بيايي و نظري بيندازي ، دلم آرامتر مي شود ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط دوستدارسید | 

 دلم ، ايمانم و همه ی باورم را

 به مشبكهاي ضريحت كه پنجره هاي آسمانند گره زده ام ...

 مولاي مهربانم !اينبار شكسته تر از هميشه به بارگاه ملكوتيت پناه مي آورم و قلب نا آرام

 و غمگينم را به فولادي پنجره ات دخيل مي بندم تا با دستهاي مهربانت گره از بغض نفسگيرم

 باز كني .چه بگويم از بغضي كه در كنار پنجره ي فولاد گريبانمان ميگيرد ؟!

 وقتي پنجه در پنجره قفل ميكني ، انگاری صدايي ميشنوي كه به آرامي  ميگويد :

 بنشين ، دخيل ببند و سبك شو .... مي نشيني  ولي جا را براي ديگران باز ميگذاري كه آنهانيز

 قلبشان را با فولادي پنجره ، فولادين كنند ...

 واي از هنگامه ي دخيل بستن « صل الله عليك يا ابالحسن ، صل الله عليك يا غريب الغربا .....»

 حالا ديگر وقت آن است كه دل را به پنجره گره زد ، طوري كه ببيند شكسته ايم ،

  شايد تا دوباره اي ديگر  كه برگرديم ، گره ها را باز شده ببينيم

 السلام عليك يا معين الضعفاء

 مي گويند تشنگي مثل گدايي است حالا كه آمدی و اشك هايت جاري شد و خود لبريزي ،

 جانت تمناي شستشو دارد و سقاخانه صدايت مي كند ، شلوغ است ، شلوغ !!

  همه آمده اند كه عطش هايشان را فرو نشانند حتي بقدر پياله اي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط دوستدارسید | 
 رويای محالی ندارم ... وقتی خدا هست و من ... ايمان دارم .. به بخشندگيش ...

 .

 .

 ترا من چشم در راهم شباهنگام

 که می گيرند در شاخ " تلاجن"  سايه ها رنگ سياهی

 و زان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

 ترا من چشم در راهم
 
 شباهنگام

 در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

 در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام

 گرم ياد آوری يا نه

 من از يادت نمی کاهم

 ترا من چشم در راهم

 .

 صد و دهمين زاد روز

 پدر شعر نو ايران

 نيما يوشيج

 .

 يادش همواره گرامی و روانش شاد باد

 .

 .
 یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت   توسط دوستدارسید | 

 يا فاطمه(س) اشفعی لنا فی الجنة


 در اشکهايم غسلی می کنم و نيتی و...رهسپار حرمت می شوم .ای اميد زندگانی من.

 اى بانو! چقدر لحظه ها مبارک می شوند وزندگی چه زيبا می شود آندم که

 صورت بر ضريح مباركت می گذارم و دردهايم را برايت واگويه می کنم.

 گنه بار و سنگين دل به محضر نورانی ات می آيم ...حق ادب ميهمانی کريمه ی نور را

 مراعات نمی کنم اما تو بانوی من باز با زيبايی رفتارت و اکرامت عرق شرم را

 بر چهره ام می نشانی  الحق که خوب پذيرايی مي کنی...

 زندگی در کنار تو ودر جوار حرم آسمانی ات جور ديگريست ...

 پر پروازم شکسته بانو مددی...

 آه چقدر دلم تنگ گره خوردن در ضريحت شده برخيزم بايد بروم ...

 باز خواهم که شبی در حرمت صبح کنم...به ياد زيارت آخرينم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت   توسط دوستدارسید | 
 خداي من!

 شباهنگام، كه چشم روي هم مي گذارم ، چشمانم بهتر مي بيند!

 چرا كه تمام روز را به چيزهايي دل خوش كرده و مي نگرم كه هيچ كس برايشان اعتباري قائل نيست.

 چه سعادتي دارم من! در خواب تو را مي بينم ، در تاريكي روشن مي شود دلم، اصلاً در تاريكي است كه تو را  واضح مي بينم ! همين است كه دوست دارم روزها در خواب  باشم و شب ها كه همه مي خوابند من با تو در  تاريكي چشمان بسته ام تنها!

 چقدر سايه ي بودنت روشن و مبرهن است، اين چشمان بسته ام از درخشندگي وجودت خيره مي ماند به   حضورت...

 چه بگويم!؟

 اصلاً مگر مي شود چيزي گفت!؟

 آه ، يادم آمد

 خدايا! جبران خليل جبران قشنگ تر از چيدن واژه هاي من چينشي داشته است عميق .

 مي شنوي!؟ اينگونه مي گويد:

 

 عشق چیزی نیست که بتوانیم آنرا قسمت کنیم

 عشق ، کم و زیاد بر نمی دارد.

 عشق ، یا هست یا اصلا نیست.

 وقتی یک نفر را واقعا دوست داریم ، همه کس و همه چیز را با او دوست داریم.

 عشقی که همگان را در آغوش نگیرد ، رنگی از شهوت و نیاز در خود دارد.

 عشق حقیقی ، عشقی است فراگیر.

 تو را دوست دارم و به خاطر تو به همه جهان عشق می ورزم...    

 

 من امشب صبر مي خواهم

 به اندازه

 به غايت بي كران

 به رنگ آسمان صبح

 دلم سجاده مي خواهد پر از باراني از توبه...

 فقط من هستم و نازت

  بده صبري به من امشب

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط دوستدارسید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به هر ديار كه رفتم

به هر كجا كه نشستم

به اشك ديده نوشتم

كه اي خوب جاي تو خالي...

پیوندهای روزانه
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت
نصایح
رساله
زندگی نامه
رساله ی احکام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
پیوندها
سیدمحمدجوادذاکرطباطبایی
نزارالقطری...حتماسربزنید
میکده عشق حسین
دلنوشته های یه مجنون الحسین
هیئت انصارالعباس(ع)
شرمنده سید"قاصدک"
مسافرزهرا(س)
من مجنون کو لیلی"مجنون ذاکر"
دلتنگ
بی تومهتاب شبی...
منجی
نینواییان
مدعی محبت
یااباعبدالله
عاشقانه های حسین (ع)
عاشق ترازهمیشه
یاحضرت معصومه مدد
کلبه سید
دلتنگی های من برای ارباب
تشیع
آقاکامیاب
عاشق زهرا
"استاذنا"
من همین یک نفس ازجرعه جانم باقیست
نگاهی نو
نفسم را پر پرواز از توست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM